تبليغاتX
دفترچه ای که هرگزخوانده نشد

دفترچه ای که هرگزخوانده نشد

تا توانی ساده و یک رنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پاست

خیلی وقت بود که به این وبلاگم سر نزده بودم یعنی از وقتی که پاییزخاطرات رو ساختم. راما جان من وبلاگ شما رو تو پاییز خاطرات لینک کردم الانم چیزی به ذهنم نمی رسه که بخوام بنویسم به اون یکی وبلاگمم سر بزنید خوشحال می شم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:8  توسط پرستو  | 

بالاخره درست شد

یه سی دی با بچه ها ساختیم خیلی باحال شد

از تیکه تیکه ی مدرسه عکس انداختیم از همه ی بچه های دوم ریاضی از معلما همه وهمه عکس انداختیم. فاطی ام یه متنی نوشت که سره همه ی زنگا برای معلما می خوندیم که هم ازشون تشکر کنیم هم یه یادگاری ازمون بمونه. کاریکاتور بچه ها و بعضی از معلما رو که اجازه داده بودنو کشیدیم همشو اسکن کردیم رو سی دی و با فتو شاپ یه کلیپ ساختیم و متن فاطی ام با صدای خودش ضمیمه کردیم.

خیلی باهال شد به تعداد بچه های کلاس و معلمایی که می خواستن رایت کردیم و بهشون دادیم. معلما که کلی حال کرده بودن. می گفتن می دونستیم شما ها با بقیه فرق دارین دیگه نه انقدر. خیلی دوست داشتم حداقل متن فاطی و می ذاشتم که بخونید اما نشد .

ولی خودمونیما خیلی باحالیم جا داره اینجا از همه ی کسایی که برای ساختن این سی دی کمک کردن تشکر کنیم.

اول از همه از فاطمه نجات بخش که واقعا زحمت کشید بعد از محیا احقاقی و فرزانه درویش که عکسارو تهیه کردن و مهسا کلانتری و ریحانه احمدی که واقعا زحمت کشیدن و همین طور خانم موسیوند که اگه نبودن که جلوی خانم معدنی از ما دفاع کنن این سی دی ساخته نمی شد و همه ی بچه های دوم ریاضی که هر کدوم به نوبه ی خودشون کمک بسیاری کردن.

امیدوارم هر جا هستن شاد و سلامت باشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:58  توسط پرستو  | 

 گريه هم دگر با من نامهرباني ميکند ...

قلبم اما گريه هايش را نهاني ميکند ...

اشک مونس شبهاي تارم بود و بس ...

اشک هم با غم دگر اما تباني ميکند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:53  توسط پرستو  | 

من چه می دانستم...!

مــن گمــان مــي‌كــردم : دوستـي همـچون سـروي سـرسبـز چهار فصلـش، همـه آراستـگي‌ست من چه مي‌دانستم، هيبت باد زمستانـي هـست من چه مي‌دانستم، سبـزه مي‌پژمـرد از بي‌آبي سبـزه يـخ مـي‌زنـد از سـردي دي من چه مـي‌دانستـم، دل هـر كـس دل نيـست قلبــها، ز آهــن سنـگ، قلبــها، بـي‌خبـر از عـاطفـه‌‌انـد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 16:30  توسط پرستو  | 

یادمان باشد...

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط پرستو  | 

بازم برای خالی نبودن عریضه

همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضي‌ها برابرترند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:25  توسط پرستو  | 

و فقط خاطره هاست

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها رنگ دگر می یابند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده به جا می ماند!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط پرستو  | 

او

از روز اولي که دخترک مي خواست دبيرستاني شود، در راه او را مي ديد؛ و از همان روز اول احساس کرد که او با بقيه فرق دارد. خوشتيپ تر، با کلاس تر، و.... هماني که او هميشه در ذهنش مي گذراند. حالا که روزهاي آخر دبيرستان را مي گذراند و مي خواست دانشجو شود، هنوز هم در مسير با هم مي رفتند و حالا خيلي به هم نزديکتر شده بودند. فقط هميشه افسوس مي خورد که چرا تنها قسمتي از مسير را با هم قدم مي زنند و نمي توانند بيشتر با هم باشند. گاه ساعتها مي ايستادند و در همان مسير هميشگي با هم گفتگو مي کردند.
امروز او دانشجو شده است و مي خواهد که از همان مسير هميشگي به دانشگاه برود. مثل هميشه سر قرار آمد، ولي هر چه گشت او نبود و به جايش روي بيلبورد نوشته شده بود: «براي تبليغات در اينجا با ما تماس بگيريد: ...۹۱۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:14  توسط پرستو  |